گروه کوه نوردی همنورد

گزارش برنامه آهار به شکرآب (چهارمین برنامه رسمی بهار)

 به نام خداوند بخشنده ی مهربان

  

سرپرست برنامه: آقای شاهین صفوی

گزارش: خانم ر. تهرانچی

7:30  طبق معمول همنوردای خوش قول، سرموقع جمعشون جمع شد. تا عضو جدید و عضو مهمانمون برگه هاشونو پر کردن یه ده دقیقه ای طول کشید. بعد همگی با اتومبیل دو نفر از اعضا به سمت آهار حرکت کردیم.

گروه متشکل از :(به ترتیب حروف الفبا) احمد، حمیدرضا، رضا، ریحانه، شاهین، شهرزاد، علیرضا و ویدا بود. (جای همه ی اونایی که نتونستن بیان خالی)

8:25  دوراهی اوشان - فشم بودیم. از اواسط مسیر متوجه شدیم که هر چند ثانیه یکبار باید از شاهین تست هوشیاری بگیریم تا مطمئن بشیم چیزی یا کسی رو تایید نمیکنه. (آخه خیییییییییلی کمبود خواب داشت!)

9:10   بعد از پیداکردن یه جای مناسب برای خودروها حرکت از روستای آهار به سمت امامزاده آغاز شد. بعد از عبور از روستا (که بخاطر ساخت و ساز خانه های ویلایی دیگه اونقدرها هم به روستا شبیه نبود) به جاده ی پاکوبی قدم گذاشتیم که از بین باغات گیلاس و آلبالو و سیب و... می گذشت.

9:30  به اولین دوراهی بین باغات رسیدیم و راه سمت چپ را درپیش گرفتیم. صدای آواز پرندگان و آب روان که با ملایمت خاصی از لابه لای سنگ ها خودش رو عبور می داد، فضارو پر کرده بود. چشماتو که می بستی چنان آرامشی بهِت حجوم می آورد که خیال می کردی همه ی اینها تو رویاست. کاش می شد صداها رو هم توصیف کرد.

9:50  همه دیگه گرسنشون شده بود و روده بزرگه داشت روده کوچیکه رو می خورد. از ما التماس و از احمد امتناع. هرجا می خواستیم اتراق کنیم می گفت: یه کم جلوتر یه جای بهتر هست! سرپرست برنامه (شاهین) دیگه به ستوه اومده بود و کم مونده بود غش کنه. ماهم که می دونستیم میخوان مارو گول بزنن و تا امامزاده ببرن، بنا گذاشتیم به غُرغُر. خلاصه احمد و رضا جلوتر رفتن تا یه جای قشنگ کنار آب پیداکردن.

خدا اون روز رو بخیر بگذرونه که آقایون بخوان غذا درست کنن! پنج نفری افتاده بودن بجون ماهی تابه تا یه نیمروی ناقابل درست کنن، اونقدر هم سروصدا می کردن که یکی نمی دونست فکر می کرد نشستن اون وسط گوسفند سر می بُرن! نهایتاً پس از سی و چند دقیقه ی طولانی صبحانه ای آماده کردن که از حق نگذریم بسیار عالی و دلچسب بود. (دستشونم درد نکنه)

11:25  حرکت مجدد را به سمت امامزاده آغاز کردیم. اگه بدونین با یه عده مردم آزار چقدر سخته آدم تو مسابقه ی عکاسی شرکت کنه! مگه این قوم همنورد میذاشتن ما عکس بگیریم!؟ از کوچیک و بزرگ همه سد راه همدیگه میشدن، سوژه دزدی میکردن و... جداً جای اوناییکه نتونستن بیان خالی. خیلی خوش گذشت.

11:55  بالاخره به امامزاده که در ارتفاع 2460 متری (از سطح دریا) بناشده بود رسیدیم. قرارشد بچه ها یه نفسی تازه کنن و دوباره مسیر رو ادامه بدیم. در راه به کوه نوردی برخورد کردیم که مشغول کندن گیاهی از زمین بود. شاهین برای پرس و جو نزدیکش رفت و متوجه شدیم گلپر میچینه که از ساقش برای درست کردن ترشی و از خشک شده ی برگش برای روی ماست و... استفاده میکنن.

12:20  راه آبشارو درپیش گرفتیم و یک ربع بعد کنارش بودیم. نزدیک آبشاربرف هایی رو که به علت برودت هوا هنوز فرصت آب شدن پیدا نکرده بودن دیدیم. یه قسمت کوتاه فقط به اندازه ی چند متر روی یه شیب برفی یخی بالارفتیم و از یه دالون تنگ که سمت راستش دیوار یخی و سمت چپش دیوار سنگی بود عبور کردیم. (خیللللللللللللللللللللی کیف داد)

جلوتر که رفتیم قرارشد صخره ی خیس کنار آبشارو بریم بالا که ناگهان متوجه ی یک اتفاق ناگوار شدیم، چشمتون روز بد نبینه : دوغ سوراخ شد.

باز احمد و رضا جلودار بودن. همه به خط از صخره ها بالا می رفتیم احمد دیگه رسیده بود بالای آبشار. پشت سرش رضا، من، علیرضا، ویدا، شهرزاد و حمیدرضا بودیم. شاهین هم که بخاطر لیز بودن صخره ها پیشنهاد داده بود کوله هامونو با خودمون نبریم، از پایین مراقب اوضاع بود. خیلی به آبشار نزدیک بودم اونقدر که صداش یه کوچولو منو ترسوند.

احمد که از بالا به اطراف اشراف داشت، چون جای مسطحی برای نشستن پیدانکرد دستور بازگشت داد، دیگه رفته و نرفته برگشتیم. خواستیم کنار آبشار ناهاری به بدن بزنیم ولی به توصیه ی یکی از کوهنوردان که خطر ریزش سنگ رو بهمون گوشزد کرد، منصرف شدیم.

13:30  دوباره امامزاده بودیم و دوغ بیچاره مثل سرم دست بچه ها می چرخید.(چون از ته سوراخ شده بود)

بازم جاتون خالی، ناهاری خوردیم و استراحتی کردیم و بچه ها از مناظر حظِ وافر بردن. اینجا بود که فهمیدیم نه تنها شاهین،‌بلکه چند نفر دیگه از بچه ها مبتلا به سندروم ارتفاع شدن (از جملات قصاری که میگفتن کامممممممممممملاً مشهود بود).

یه خورده هم شیطون تو جلد بچه ها رفته بود بابت قل . .  و این حرفا، غافل از اینکه شاهین مثل عقاب بالا سر گروهه و حواسش به همه چی هست. خدارو شکر اینم بخیر گذشت.

16:20  اما، اما اونجاییکه آدم مجبور بشه پول زور به کسی بده، دیگه سر ناسازگاری میذاره. آخه بابت چی و به کودوم قانون و به چه دلیلش دیگه معلوم نیست. جرم نکرده محکوم به پرداختی! آخه از شما چه پنهون, زمین خدارو هم اجاره میدن! حتی تو ارتفاع 2460متری! دیگه تو تهرون خودمون که سهله. خلاصه برگشتیم و به سمت روستای آهار حرکت کردیم.

الحق و الانصاف که خداوند تنها سرسوزنی از زیباییهاشو به ما نشون داد و اینقدر به وجد اومدیم. آدم دلش می خواست توی گل ها غلت بزنه. خوش بحال اوناییکه صبح ها با صدای چه چه پرنده و شرشر آب و بوی خوش گل و سبزه خورشید رو صدا میزنن.

17:45  بعد از طی کردن ۸.۵ کیلومتر با میانگین سرعت 6/4 کیلومتر بر ساعت به خودروها رسیدیم. چون احساس کردیم سرپرست محترم برنامه کمی گرمشون شده، با یک بطری آب، عملیات خنک سازی انجام دادیم (که کاش انجام نمی دادیم، چون از هر دست بدی از همون دست میگیری!)

و در نهایت همگی سرشار از انرژی مثبت به خونه هامون برگشتیم تا یه هفته ی شاد و موفق دیگه رو با توکل به خدا شروع کنیم.

کلام آخر: به شخصیتی که می توانی از خودت بسازی تکیه کن، همین کافی است. پیامدها خودشان از راه می رسند بدون اینکه نیازی به فکر کردن داشته باشند. پیامد نتیجه نیست، پاداش طبیعی شخصیتی است که ما می توانیم بسازیم و داشته باشیم.

(ویرایش : شاهین صفوی)

تصاویر منتخب از برنامه آهار به شکرآب (چهارمین برنامه رسمی بهار)

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم اردیبهشت ۱۳۸۸ساعت 19:41  توسط admin  |