گروه کوه نوردی همنورد

گزارش برنامه کوه پیمایی در البرز مرکزی (ششمین برنامه رسمی فصل بهار)

بسمه تعالی

سرپرست برنامه: آقای احمد خاکزاد

گزارش: آقای امین مومنی

صبح روز جمعه 14/3/89 ساعت 6 از میدون ونک راهی محل قرارمون یعنی فلکه چهارم تهرانپارس شدم.خیلی زودتر از اون چیزی که فکر می کردم رسیدم 6:30!یک ربع گذشت که چشمم به جمال مجید روشن شد و با کلمات محبت آمیز همیشگی اش!!!به طرفم اومد.چند دقیقه بعد مهدی و حول وحوش ساعت 7بود که جناب آقای مهندس خاکزاد(سرپرست برنامست دیگه!)نزول اجلال کردند. محمد هم که برای اولین بار تو عمرش داشت از مترو استفاده می کرد(به خاطر بالا بودن خونشون!)به جمع ما اضافه شد.

پس از تقسیم بارهای عمومی و کوله چینی با هماهنگی احمد ساعت 8 سوار ون سبز رنگی شدیم و به سمت آهار حرکت کردیم. از بگو بخند تو ماشین که بگذریم ساعت 8:40 میدون شهید نظرآهاری بودیم.ساعت 8:45 حرکتمون به سمت ده تنگه با جلوداری مجید و عقب داری مهدی آغاز کردیم. به دلیل سنگینی برنامه و کمبود شدید وقت!کنار آب نشستیم و بساط صبحانه رو پهن کردیم و تا ساعت 10 از جامون تکون نخوردیم.چیزی که صبحانه رو دلچسب کرده بود خاطرات مهدی و بیاناتش در خصوص جایگاه خانواده در فرهنگ های مختلف بود!!!

با سرعت نسبتا خوبی پیش رفتیم تا این که ساعت 11:20 به ده تنگه رسیدیم و به خاطر این صعود! غرور آفرین به خودمون بالیدیم. پس از جستجو های فراوان محل مناسبی برای ناهار پیدا کردیم.(لازم به ذکرکه بالا دست جایی که نشستیم مردم محلی الاغ هاشونو می بستن!) من واحمد رفتیم سراغ شاخه بید برای سیخ جوجه،مهدی سرگرم اجاق شد،مجید ومحمد هم زحمت خرد کردن جوجه ها رو کشیدن.(جای همه اونایی که نبودن خالی)

پس از این که خستگی های ناشی از صعود رو از تن به در کردیم و من فهمیدم که علت عقب افتادگی جوامع جهان سومی،جنگ های صلیبی،تفکرات آنارشیستی،جنگ جهانی اول و دوم و جنگ ایران وعراق وحمله آمریکا به افغانستان،تقابل مدرنیته وسنت،پیدایش گفتمان خالی از اخلاق و... ناشی از تفکرات مسموم من بوده، ساعت 16:35 از مسیر پا کوب پیش رومون حرکت کردیم تا محل مناسبی واسه چادر زدن پیدا کنیم.از احمد عزیز هم که قبل از حرکت حواسش به خاموش کردن آتش بود و تمام تلاشش و واسه این کار کرد ممنونم!!!

بعد از چادر زدن من ومحمد و مجید و احمد رفتیم بولدرینگ کار کنیم. مهدی به خاطر درد زانوش کنار چادرا موند. ساعت 18سنگ مناسب رو پیدا کردیم و از چند مسیر به حالت بولدرینگ تمرین کردیم.ساعت 18:50 چند تایی گره کار کردیم و ساعت 19:30 رفتیم سمت چادرا.(از طرف خودم و محمد از مجید و احمد به خاطر لطفشون تشکر می کنم).برای آتیش شب چوب جمع کردیم. این قسمت برنامه یکی از زیباترین لحظات بود. شب،سکوت،ستاره.

البته بگذریم که یکی از بچه ها از فاصله دور چوب پرت می کرد تو آتیش و با این کارش تا تونست دود به خوردمون داد. البته من و یکی از همنوردای باحال(حدس بزنین کی؟)که کلافه شده بودیم، در اعتراض به این حرکت استکباری بلند شدیم و پشت به آتیش کردیم!!!تو تاریکی شب قرار شد هرکس یه سوال بپرسه بقیه جواب بدن. این جا بود که مباحث فرهنگی مهدی دوباره گل کرد!!!(اما واقعا صحبتامون با بچه ها تو این موقعیت خیلی ارزنده بود.)

ساعت 21:25 تصمیم گرفتیم بیرون چادر غذا ها رو گرم کنیم، البته غیر از من و مجید چون غذامون الویه و لوبیا بود. بعضیا هم خوراک جوجه، نودالیت و فسنجون داشتن.(جای همتون خالی) ساعت از 23 گذشته بود که محمد علت نامگذاری چند صورت فلکی رو واسمون شرح داد. من که کلی لذت بردم. نه از تعریفش! بلکه از این که آدما چقدر می تونن با هم متفاوت باشن و در عین حال با هم باشن همدیگرو دوست داشته باشن و به هم احترام بذارن.

حوالی ساعت 23:30 بود که عزم خواب کردیم. محمد و مجید با هم تو یه چادر بقیه هم تو  یه چادر دیگه. پس از شب بخیرگویی بچه ها به هم که توی گروه با آداب و سنن خاصی همراهه و مکالمات سرشار از لطفی که بین دو چادر بود و حدودا یه ربع طول کشید،خوابیدیم. اگر از کیسه خواب های مهدی و احمد بگذرم از لباس مخصوص خواب احمد اصلا نمی تونم بگذرم!!! لازم به ذکر که من و مجید کیسه خواب نبرده بودیم(امان از تفاوت طبقاتی!).

پس از طی کردن شبی پر از لرز و سرما واسه من و احتمالا مجید ساعت 8:30 بود که با صدای دلنشین یک حیوان نجیب! همگی از خواب پریدیم. صبح از دیدن چهره احمد به وجد اومده بودم که آیین صبح بخیرگویی بین دو چادر شروع شد!!!در چادر رو که باز کردم دیدم کفشای محمد نیست داشتم نگران می شدم که دیدم مهدی صدام کرد. دیدیم آقا کله سحر زده به سرش رفته داره بولدرینگ کار می کنه(خسته نباشی همنورد).

صبحانه مفصلی خوردیم و به پیشنهاد سرپرست و موافقت گروه تصمیم گرفتیم زودتر برگردیم. این بار با جلوداری محمد و عقب داری احمد حرکت کردیم. در طول مسیر از صدای مجید و لطافت طبیعت بهره بردیم. تقریبا بدون توقف حرکت کردیم تا این که ساعت 11:50 میدون شهید نظری آهاری بودیم. یه جای دنج نشستیم در حالی که نمی دونستیم پیرمرد پشت سرمون که احمد معتقد بود اصالتا ایرانی نیست دقیقا مشغول چه کاریه!!!شربتی که مجید درست کرده بود وخوردیم و با هماهنگی احمد 12:45 توی ماشین بودیم.

من به خاطر جو آهنگ تو ماشین از خودم بی خود شده بودم که با هماهنگی بچه ها به خودم اومدم!!!(ممنون همنورد) صحبتامون ادامه داشت که ساعت 13:25 محمد میدون نو بنیاد از ما جدا شد. ساعت 13:35 باقی گروه سید خندان بود. بعد از تحویل بارهای عمومی ساعت  13:45 روز شنبه 15/3/89 برنامه رو به سرپرستی آقای خاکزاد به پایان رسوندیم.

از همه دوستای عزیز و بزرگوارم،احمد،مجید،مهدی و محمد به خاطر حضورشون تو این برنامه تشکر می کنم.

سالیانی شد وکس مرد ره عشق ندید/حالیا چشم جهانی نگران من و توست

این همه قصه فردوس وتمنای بهشت/گفتگویی و خیالی ز جهان من و توست

تصاویر منتخب از برنامه کوه پیمایی در البرز مرکزی (ششمین برنامه رسمی فصل بهار)

ویرایش: شاهین صفوی

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم خرداد ۱۳۸۹ساعت 22:42  توسط admin  |