گروه کوه نوردی همنورد

تکراری اما جالب!

 

ای خدا نجاتم بده

داستان درباره یک کوهنورد است که می­خواست از بلندترین کوهها بالا برود.

او پس از سالها آماده سازی، ماجراجویی خود را آغاز کرد ولی از آنجا که افتخار کار را فقط برای خود می­خواست، تصمیم گرفت تنها از کوه بالا برود.

شب، بلندی­های کوه را تماماً در برگرفت و مرد هیچ چیز را نمی­دید. همه چیز سیاه بود. اصلاً دید نداشت و ابر روی ماه و ستاره­ها را پوشانده بود. همانطور که از کوه بالا می­رفت، چند قدم مانده به قله کوه، پایش لیز خورد ودر حالی که بسرعت سقوط می­کرد، از کوه پرت شد. در حال سقوط فقط لکه های سیاهی را در مقابل چشمانش می­دید و احساس وحشتناک مکیده شدن بوسیله قوه جاذبه، او را در خود می­گرفت.

کوهنورد، همچنان سقوط می­کرد و در آن لحظات ترس عظیم، همه رویدادهای خوب و بد زندگی به یادش آمد. اکنون فکر می­کرد مرگ چقدر به او نزدیک است.

ناگهان احساس کرد که طناب به دور کمرش محکم شد.بدنش میان آسمان و زمین معلق بود و فقط طناب او را نگه داشته بود و در این لحظهُ سکون، برایش چاره ای نماند جز آنکه فریاد بکشد: ((خدایا کمکم کن!)) ناگهان صدای پر طنینی که از آسمان شنیده می­شد، جواب داد: ((از من چه می­خواهی؟)) کوهنورد پاسخ داد: ((ای خدا نجاتم بده.))

خداوند فرمود: ((واقعاً باور داری که من می­توانم تو را نجات بدهم؟))

کوهنورد پاسخ داد: ((البته که باور دارم.))

خداوند فرمود: ((اگر باور داری طنابی را که به کمرت بسته است، ببر.))

یک لحظه سکوت ...، و کوهنورد تصمیم گرفت با تمام نیرو به طناب بچسبد.

گروه نجات می گویند که روز بعد یک کوهنورد یخ زده را پیدا کردند، بدنش از یک طناب آویزان بود و با دستهایش محکم طناب را گرفته بود، کوهنورد فقط یک متر از زمین فاصله داشت!!!

منبع:

http://www.hamtanab.com/showarticle.aspx?cat=4&id=597

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم دی ۱۳۸۷ساعت 18:51  توسط admin  |