گروه کوه نوردی همنورد

گزارش صعود به قله سبلان سال 1386 - زمانیکه همه همنورد بودیم و همنورد نبود ...

)پس خداوند بهترین حافظ است (

صعود به قله 4811 متری سبلان (از جبهه شمالی) و جنگل نوردی از  نمین تا  گردنه حیران.

 

زمان برنامه 16 الی 20 مرداد ماه 1386

پس از انجام برنامه­های آماده­سازی که در رأس آنها صعود 12 مرداد ماه به قله توچال بود، ترکیب اعضاء و وظایف هر کدام از آنها برای صعود به قله سبلان مشخص گردید که به شرح زیر می­باشد:

حسین پناهنده : سرپرست گروه 

 

رضا پورزارع : راهنما و امدادگر

 

شاهین صفوی: هماهنگ کننده و مسئول امور مالی 

 

مهدی هاشمی   ؛  حسین ادراکی 

 

احمد خاکزاد: گزارش نویس

سه­شنبه 86/05/16

ساعت 21:30 ترمینال غرب. 

ساعت 22:15 حرکت از تهران به سمت اردبیل با اتوبوس. در طول مسیر به تبادل نظر در مورد نحوه اجرای برنامه پرداخته و در نهایت تصمیم نهایی را اتخاذ کردیم (البته به گونه­ای که در مقابل شرایط مختلف قابل تغییر باشد). سپس مثل سایر مسافران به استراحت پرداختیم.

چهار­شنبه 86/05/17

ساعت 02:30 توقف اتوبوس در شهر رشت  ، هوای شرجی این فصل در شمال کشور کاملا محسوس بود.

ساعت 07:45 در گردنه حیران بودیم . منظره زیبای بالا آمدن خورشید از میان کوه­های پوشیده  از  جنگل  بسیار دلپذیر بود.

ساعت 08:00 وارد استان اردبیل شدیم  و دقایقی بعد به شهرستان نمین رسیدیم.

ساعت 08:25 سرانجام به شهر اردبیل رسیدیم. از ترمینال با یک سواری (شش نفری!؟؟؟) به میدان وحدت اسلامی رفتیم. این میدان، در ابتدای مسیر مشکین شهر قرار دارد، برای رفتن به روستای قوتورسوئی (آخرین روستای مسیر صعود به سبلان از جبهه شمالی) باید به این میدان می­رفتیم. 

برای صرف صبحانه، به اتفاق آرا یک طباخی را انتخاب کردیم. پس از صبحانه، به تهیه غذا برای صعود پرداخته و در نهایت به یک گاراژ (آژانس)رفته و منتظر آمدن مینی­بوس برای عظیمت به روستای قوتورسوئی شدیم. 

ساعت 11:20 با مینی­بوس عازم قوتورسوئی شده و حدود 80 کیلومتر را در مسیر مشکین شهر حرکت کردیم و به روستای لاهرود رسیدیم. و در آنجا از جاده اصلی خارج شده و در مسیری که تماما سربالایی بود  به سمت قوتورسوئی رفتیم . اندکی مانده به روستا، در دوراهی شابیل، از مینی­بوس پیاده شدیم.

ساعت 14:00 با نظر جمع، باقی مسیر تا حسینیه (پناهگاه مقدس اردبیلی)را با لندرور رفتیم . مسیر ؛ خاکی با سربالایی بسیار تند بود . حدود 40 دقیقه سوار بر لندرور بودیم  (10 کیلومتر).

ساعت 14:45 سرانجام به پناهگاه رسیدیم . هوا نیمه ابری و بسیار خنک (سرد) بود . قله به همراه یخچال­هایش در جنوب غربی کاملا خودنمایی می­کرد.

امکانات مجموعه : سالنی برای استراحت حدود 60 نفر با تخت خواب  (بدون پتو و ...)، سرویس بهداشتی مناسب ، آب، بوفه، مسجد و اتاق­های اضافی احتمالا برای اقامت خانواده­ها و بانوان.

پناهگاه شلوغ نبود. وضعیت جوی زیاد برای صعود در بعدازظهر مناسب نبود و از طرفی با توجه به ساعات کم باقی مانده تا غروب آفتاب ، صعود را به فردا موکول کردیم . به داخل پناهگاه رفته و مستقر شدیم . برای ناهار، علاوه بر املت، برنج (دست پخت آقا رضا) را هم خوردیم . سپس به گشت و گذار در اطراف پناهگاه پرداختیم .

ساعت 16:15 مدتی است که باران و تگرگ در حال باریدن است. هوا بسیار سرد شده و نمی­توان بدون بادگیر از پناهگاه بیرون آمد.

ساعت 16:45 شاهین خبر ­آورد که (هورا هورا ) باران بند آمده و رنگین کمان زیبایی در بیرون شکل گرفته است. همه حاضرین در پناهگاه به بیرون رفتند و محو تماشای قوس کامل رنگین کمان در شرق مجموعه شدند . با نگاه به قله و دامنه، و مقایسه آن با زمان قبل از بارش، متوجه شدیم که قسمت های سفیدپوش شده آن بیشتر شده است. این یعنی بارش و نشستن برف در مردادماه! ؟؟؟

17:30 مشغول بازی ( منچ )  و استراحت در پناهگاه شدیم. نتیجه بازی زحمت شستن ظرف ها را به عهده مهدی می گذاشت. برای صعود فردا برنامه ریزی نهایی را انجام دادیم و کوله­های حمله را آماده کردیم. قرار بر این بود که فردا ساعت 3 بامداد از خواب بیدار شویم و برنامه را آغاز نماییم. پناهگاه کاملا پر شده بود و دیگر جای خالی در آن یافت نمی­شد . چراغها با به کار افتادن ژنراتور روشن شدند و این همراه با صلوات حضار بود.

21:00 برای شام، حلیم خوردیم .

22:30 با جار و جنجال و هیاهوی فراوان ناشی از جوانی، سرانجام به داخل کیسه خواب­هایمان خزیدیم و خوابیدیم.

پنج­شنبه 86/05/18

ساعت 03:00 برپا ! بیدار شده و به جمع و جور کردن وسایلمان پرداختیم.

ساعت 03:40 کوله­های اصلی را به انبار تحویل داده و با کوله حمله آماده حرکت شدیم. تقریبا این برنامه­ریزی در مورد اکثر کوهنوردان حاضر در پناهگاه صادق بود.

ساعت 03:50 با توکل به خداوند و درحالیکه وضعیت جوی مساعد ( البته هوا سرد) بود، صعود را آغاز کردیم . هوا تاریک بود و مجبوربودیم از هدلایت استفاده نماییم.

ساعت 04:25 استراحت اول (5 دقیقه).

ساعت 05:00 استراحت دوم (5 دقیقه). می­توان طلوع خورشید را در مشرق مشاهده نمود. کم­کم هوا رو به روشنایی می­رود. از حالا به بعد می­توان زیبایی­های دامنه سبلان را مشاهده کرد.

ساعت 05:50 استراحت سوم (5 دقیقه). هرچه بالاتر می­رویم، دریاچه­های کوچک و بزرگ متعددی در دوردستها خودنمایی می­کنند. جای پاهایی در کناره­های مسیر مشاهده می­کنیم که بعضی ها ( ؟؟؟ )آنها را متعلق به خرس های بزرگ می­دانند!

ساعت 07:30 درحال گذر از برفها و یخچال­های اطراف قله هستیم، لذتی وصف ناشدنی در تابستان!

ساعت 07:50 ...... خدا را شکر، سرانجام به دریاچه معروف سبلان، روی قله رسیدیم. پس از لذت بردن از دیدن منظره قله و دریاچه،  به گرفتن عکس ( پرسنلی! ) پرداختیم .  بعد نوبت صرف صبحانه شد که نان و پنیر و خیار و گوجه آنرا تشکیل می­دادند. سری به جبهه جنوبی و دره عمیق آن زده، هرم و کسری را مشاهده کرده و در نهایت آماده بازگشت شدیم .

ساعت 09:00 شروع بازگشت. چشم­اندازهای زیبای مسیر، از سرعتمان می­کاهد. قسمتی از مسیر را با احتیاط کامل و با در نظر گرفتن جوانب، به روی برف سر خوردیم.

ساعت 12:30 در نهایت به پناهگاه باز گشتیم و پس از تحویل گرفتن وسایلمان، باز هم با نظر جمع، سوار بر لندرور شدیم .

ساعت 13:00 در لندرور هستیم و در حال حرکت به قوتورسوئی.

ساعت 13:30 به قوتورسوئی رسیدیم. برای ناهار کباب خورده ( سیخی 500 تومان ) و سپس به آبگرم رفتیم  ( نفری 250 تومان ) تا خستگی درکنیم و البته استحمام نماییم. آبگرم که دارای گوگرد فراوان است، به داخل یک استخر رو باز می­آمد. چند دوش آب غیر گوگردی هم در سمتی از استخر تعبیه شده بود که آب آنها بسیار سرد بود. نکته جالب این مجموعه، چشم­انداز سبلان در حین استفاده از آبگرم بود.

ساعت 15:30 با مینی­بوس از روستا به سمت اردبیل حرکت کردیم.

ساعت 17:20 به اردبیل رسیده و در میدان وحدت از مینی­بوس پیاده شدیم. با یک سواری (بازهم شش نفری!) به مرکز شهر (جلوی آرامگاه شیخ صفی) آمدیم. رضا برای عیادت یکی از بستگانش، موقتا از جمع جدا شد . سایرین هم به صرف بستنی ( مهمان شاهین ) پرداختند. بعد حلوا سیاه (سوغاتی اردبیل) را آزمایش کردیم . در نهایت نوبت به نان شیرمال و فطیر رسید . رضا هم به جمعمان باز گشت  تا دقایقی را به گشت و گذار در مرکز شهر و بازار مشغول شویم.

ساعت 19:00 حسین پناهنده به خاطر مشغله کاری قصد بازگشت به تهران را دارد ( همسفر تنها نرو ) و با جمعمان خداحافظی می­کند. از این لحظه به بعد، سرپرستی گروه به عهده شاهین گذاشته شد . ( بازم تو دارو گر )

ساعت 19:10 با یک سواری به میدان آستارا (میدانی در اردبیل که در ابتدای مسیر آستارا قرار دارد) رفتیم. قرار است شب در نمین میهمان پدربزرگ رضا باشیم.

ساعت 19:30 سوار بر مینی­بوس راهی نمین شدیم. رضا که اصالتا اهل نمین است، این شهر را به دلیل دانشگاه­های متعددی که دارد، شهر دانشجویی استان اردبیل می­داند.

ساعت 20:15 به نمین رسیدیم. دقایقی را به پیاده­روی در شهر پرداختیم و در نهایت درحالیکه بسیار خسته بودیم، به منزل پدربزرگ رضا رسیدیم تا شبی بیادماندنی را در کنار خانواده­ای بسیار مهمان­نواز و خونگرم سپری کنیم. پدربزرگ لحظاتی را به بیان خاطراتش پرداخت  و ما مشتاقانه گوش فرا دادیم . در حالیکه از آب و هوای خوب لذت می بردیم ، شام را خوردیم و بعد از شام زودتر از آنچه که تصور کنید، در رختخواب بودیم. دیگر حتی توان صحبت کردن را هم نداشتیم .

جمعه 86/05/19

ساعت 07:15 از خواب بیدار شدیم و رختخواب­ها را جمع کردیم. سپس آماده صرف صبحانه شدیم. صبحانه را هم میهمان پدربزرگ بودیم. سایر اعضاء خانواده هم به جمعمان اضافه شدند. دقایقی را هم در حیاط با صفای خانه گذراندیم و سپس آماده حرکت به سمت جنگل شدیم .

ساعت 09:00 بعد از خدافظی  و گرفتن عکس یادگاری، برای تهیه غذای امروز در جنگل، راهی بازار شهر نمین شدیم .

ساعت 09:45 با وانت به سمت جنگل­های نمین حرکت کردیم . تا جنگل فندق­لو مسیر اسفالت است و بعد از آن خاکی می شود .

ساعت 10:45 از ماشین پیاده شدیم . هدفمان جنگل­پیمایی از این نقطه تا آبگرم نشاسوئی (آبگرمی بکر در داخل جنگل) و سپس رسیدن به جاده اصلی اردبیل- آستارا است. تا آبگرم مسیر باصفایی را از داخل جنگل و رو به پایین دره طی کردیم . در طول مسیر، دقایقی را به خاموش نمودن آتش رها شده­ای در جنگل پرداختیم ( دهقان فداکار ) تا از آتش سوزی جنگل، این نعمت بزرگ الهی جلوگیری نماییم.

ساعت 12:15 به پایین دره و آبگرم رسیدیم . در مکان مناسبی که شامل یک کپر بود، مستقر شدیم. مهدی به آماده نمودن ناهار (جوجه کباب) می­پردازد، شاهین مشغول تمیز نمودن آلاچیق است، احمد چوب جمع می­کند و حسین آتش می­افروزد. رضا نیز شرایط را برای صرف ناهار (شکم ) مهیا می­سازد.

ساعت 15:00 نوبت استفاده از آبگرم است. حوضچه­ای کوچک در پایین چشمه ساخته­اند تا آب ولرم برای استفاده در آن جمع شود.

ساعت 16:30 بلال خوردیم  و به جمع کردن وسایل­مان پرداختیم .

ساعت 17:00 به کلبه­ای که در سمت مخالف دره واقه شده بود رفتیم وچای نوشیدیم.

ساعت 17:30 راهی ادامه مسیر شدیم  تا بتوانیم قبل از غروب آفتاب، به جاده برسیم. بدین منظور در امتداد دره، رو به شمال شرق به کمک (قطب نما و جی پی اس و پرگار) حرکت کردیم .

ساعت 18:15 از عشایر ساکن در مسیر ( حنا ) دوغ خریدیم و نوشیدیم .

ساعت 18:30 در حال لذت بردن از مناظر بدیع طبیعت بودیم و شکرگذاری خداوند برای این موهبتها.

ساعت 19:15 از کنار یک معدن  شن وماسه گذشتیم .

ساعت 19:35 درحالیکه غروب فرارسیده بود و ما آواز سرداده بودیم ، به روستای گلده رسیدیم . به جاده نزدیک بودیم .

ساعت 19:45 سرانجام به آقچای و اسفات (جاده اصلی اردبیل به آستارا) رسیدیم . دقایقی را به استراحت و صرف آب­میوه (مهمان مهدی ) پرداختیم . تابلوی آستارا 22 کیلومتر در کنار جاده ما را متوجه موقعیت­مان کرد.

ساعت 20:00 با توجه به اینکه تمامی اتوبوس های عازم تهران پر از مسافر بودند و جای خالی نداشتند، تصمیم گرفتیم  تا آستارا را پیاده طی کنیم. شروع کردیم ، اما با توجه به خطرناک بودن مسیر کنارجاده، از این امر صرف­نظر کرده و با یک سواری، راهی آستارا شدیم .

ساعت 21:50 در ترمینال آستارا بودیم . برای تهران ساعت 22 بلیط تهیه کردیم  و کمی به خودمان رسیدیم       ( ژیگول ) و سپس سوار بر اتوبوس .

ساعت 22:15 اتوبوس حرکت کرد و ما هم برای اینکه 5 نفری در کنار هم باشیم و کسی تنها نباشد، صندلی­های آخر را انتخاب کردیم. خسته بودیم و تلاش می­کردیم تا بخوابیم.

شنبه 86/05/20

ساعت 02:30 در رستم­آباد بودیم .

ساعت 06:00 به کرج رسیدیم . مرور خاطرات این چند روز و از طرفی شوق رسیدن به خانه، حسابی سرحالمان آورده بود.

ساعت 06:45 در نهایت و به لطف خدا، به تهران رسیدیم. در ترمینال از اتوبوس پیاده شدیم  و اندکی بعد از هم خداحافظی کردیم تا سفری به­یادماندنی را به­پایان برسانیم. جای همگی شما خالی بود ....

 نویسنده: احمد خاکزاد

بازنگری: شاهین صفوی

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم بهمن ۱۳۸۷ساعت 18:52  توسط admin  |