گزارش برنامه پیمایش مسیر خلنو (دومین برنامه رسمی تابستان)
به نام خالق کوه ها
سرپرست برنامه: آقای حمزاویان
گزارش: خانم بهرامپور
دنگ... دنگ...
لحظهها میگذرد.
آنچه بگذشت، نمیآید باز.
قصهای هست که هرگز دیگر نتواند شد آغاز!
صبح روز جمعه 19/4/۸۸ قرار بچههای همنورد بعد از پل سید خندان.
ساعت 6:40 بعد از 10 دقیقه تاخیر همنوردهای عزیز حرکت خودشون رو آغاز کردن. روز پر نشاط و خوبی رو پیش رو داشتیم....14 نفر از اعضای گروه به همراه 5 نفر میهمان در این برنامه حضور داشتن.
در مسیر به منطقهی حسن در رسیدیم، آقای صفوی توضیح دادن که کارآموزیهای یخ و برف رو در اون منطقه برگزار میکنن.
بالاخره ساعت 8:10 به روستای لولان رسیدیم.
بچهها از مینی بوس پیاده شدن و آقای سرپرست هم لطف میکرد بار عمومی رو بین بچهها پخش میکرد... یکی از دوستان جملهی بسیار قشنگی گفتن: "حمید سرپرست = بچه ها وانت!" حالا خودتون میدونید...!!!!!
در ابتدای مسیر ارتفاع ما 2500 متر بود و باید مسیری تا ارتفاع 2800 متری راه رو طی میکردیم تا به آبشار اول برسیم.
طبیعت سرسبز در مسیر به ما خوش آمد میگفت، صدای رودخانه گوش رو نوازش میداد و بچهها با انرژی هر چه بیشتر به راه خودشون ادامه میدادن و از مناظر لذت میبردن (جای یکی از همنوردهای قدیمی خالی!).
سرپرست عزیز تمام سعی خودش رو میکرد تا بچهها در یک خط (البته عمودی نه افقی!) و پشت سر هم حرکت کنن.
ساعت 9:15 برای صرف صبحانه (به 6 صیغهی امر مخاطب) کنار رودخانه مستقر شدیم.... بعد از خوردن صبحانه بود که آقای سرپرست متوجه غیبت بستهی نان شد. با پرس و جوهای بسیار متوجه شدیم که بستهی نان جا موندن تو مینی بوس (البته تقصیر کسی نبودا، خودش نمیخواست بیاد، نان رو میگم).
احمد و سهراب بازگشتن تا نان جا مونده رو بیارن و با صلاحدید سرپرست بقیه اعضا هم به پیمودن بقیه مسیر پرداختن (ساعت 10).
برای پیمودن ادامهی راه باید از رودخانه عبور میکردیم، آب رودخانه بسیار سرد بود و سرپرست و سایر اعضای خبرهی گروه در تلاش بودن تا بهترین راهها رو برای عبور از رودخانه انتخاب کنن تا حتی المقدور دوستان کمتر خیس بشن.
ساعت 10:45 به مقصد مورد نظر(آبشار اول) رسیدیم. در ارتفاع 2750 متری قرار داشتیم و سهراب و احمد هم مجددا به جمع ما پیوستن.
در کنار آبشار محلی رو برای استراحت پیدا کردیم و مستقر شدیم ....
بعضی از دوستان به گفتگو پرداخته بودن، بعضی به آب بازی (...) خلاصه همه مشغول و سرگرم بودن.
بوی جوجه کباب که راه افتاد، فهمیدیم وقت نهار رسیده.... ساعت 12:30 جوجه کباب آماده شده بود و همه دور هم جمع شدیم تا نهار بخوریم .... در حال خوردن نهار بودیم که یکی از همنوردهای محترم به سرو نوشیدنی پرداخت. نوشابه، نوشابه، دوغ، دوغ، بوق....
عده ای از بچهها هم همون پای آتش مشغول خوردن شده بودن (گویا خیلی گرسنشون بود!).
ساعت 13:30 بالاخره سفرهی نهار جمع شد و بچهها تصمیم به بازی گرفتن.... (همنوردها بیکار نمیمونن!)
وسط بازی بودیم که سرپرست گفتن آمادهی حرکت شیم. تا وسایلمون رو جمع کنیم ساعت 14:30 شده بود و به سمت مینی بوس راهی شدیم و در ساعت 16:15 به مینی بوس رسیدیم و بعد از پشت سر گذاشتن ترافيك جاده فشم، ساعت 18:30 در تهران برنامه رو پايان داديم.
دنگ....
فرصتی از کف رفت.
قصه ای گشت تمام.
لحظهای باید پی لحظه گذرد
تا که جان گیرد در فکر دوام.