گروه کوه نوردی همنورد

گزارش برنامه کویر و جنگل (سومین برنامه رسمی پاییز)

بسمه تعالی

سرپرست برنامه: آقای سهراب بهرام پور

گزارش: خانم ر. تهرانچی

روز اول 20/۰۷/88

6:25- وارد سالن قطار شدم. از هر قومی می شد اونجا پیداکرد. نصف بیشتر مردم روی صندلی خوابشون برده بود. به هر کدوم که نگاه می کردی یه داستان دراز پشتش بود.

7:15- همگی جمع شده بودیم. من، صبا، سهراب (سرپرست برنامه) و شاهین. از بلندگوی سالن شماره قطارمونو اعلام کردن و چند دقیقه بعد سرجامون مستقر شدیم. قطار راس ساعت 7:40 حرکت کرد.

تو ایستگاه های مختلف ازجمله شهرری و ورامین 5 دقیقه توقف داشت. ماهم که صبح زود بیدارشده بودیم هنوز یخمون آب نشده بود. از پنجره به راحتی می تونستی مزارع ذرت و صیفی کاری رو برانداز کنی به اضافه ی خونه های عجیب و غریب کنار ریل: هنوز تانکر آب، هنوز بدون نما، هنوز...

9:10- به ایستگاه گرمسار رسیدیم. پنج دقیقه بعد قطار راه افتاد. صبا و سهراب رفتن چیپس و پفک و یه کم خرت و پرت دیگه بخرن، چیپسی که به قول صبا بوی مقوا می داد.

شاهین از پاگرد بین دو واگن مناظر رو نگاه می کرد. کوه ها از دوردست پیدا بود ولی تو دشت،  فاصله ی بین ریل تا کوه رو تکنولوژی پرکرده بود، دکل های کوچک و بزرگ برق که وقتی افق دیدت به کوه می رسید، یه سری سیم جلوی چشمت رو می گرفت، منظره ات رو مخدوش می کرد.

10:30- سمنان. یک ساعت اینجا توقف داشتیم اونم تو گرما. دیگه کلافه شده بودیم. بالاخره قطار حرکت کرد. ساعت آبیاری مزارع بود که با فواره های دوطرفه کار می کردن. از دور بنظرم مثل پرنده های بزرگی بود که می خواستن پرواز کنن.

13:10- برعکس صبح که سر ساعت حرکت کردیم، ظهر با 45 دقیقه تاخیر به شهر تاریخی دامغان رسیدیم. این شهرستان از شمال به استان مازندران و گلستان، از شرق به شهرستان شاهرود، از جنوب به استان اصفهان و از باختر به شهرستان سمنان محدود است. دامغان (صد دروازه) از شهرهای قدیمی و باستانی ایران است که مرکز ایالت قومس بوده و بنای آن را به 3500 تا 4000 سال قبل از میلاد مسیح نسبت می دهند. یاد سریال سربداران افتادم.

سهراب برای گرفتن نیسانی که می خواست طی این چند روز در اختیارمون بذاره، از ما جداشد و سه نفری به سمت روستای محمدآباد حرکت کردیم. در مسیر، از روستای ورکیان گذشتیم و سمت چپمون یک قلعه و یک امامزاده رو هم دیدیم. 20دقیقه بعد در محلی که توسط سرپرست برنامه هماهنگ شده بود مستقرشدیم. ناهار خوردیم و وسایلمونو رو جابه جا کردیم.

15:45- به سمت دامغان رفتیم که تا وقت هست از آثار تاریخیش دیدن کنیم. در راه سهراب توضیح داد که اون قلعه، قلعه ی ورکیان نام دارد.

چون در گذشته روستاها معمولاً ارباب نشین بود، محوطه ای درنظر گرفته شده و صاحب آبادی داخل آن و دهقانان در اطراف آن زندگی می کردند و برای حفاظت از خود، دورتادورش را برج و بارو (قلعه) می ساختند.

از یکی از بلوارهای اصلی شهر که می گذشتیم سهراب دیوار قدیمی شهر را نشانمان داد که عمود بر بلوار قرارگرفته بود. نیمی از دیوار این طرف بلوار و نیمی دیگر آن طرف بلوار، وسط بلوارهم که دیگه دیوار نبود.( وسط  دیوار کو ؟؟؟) 

۱۶:۰۰- بازدید از آثار تاریخی رو شروع کردیم.

مسجد جامع دامغان: این بنا در زمان خلافت مامون عباسی قبل از قرن چهارم هجری قمری ساخته شده است. ساخت ایوان ضلع غربی مربوط به دوره ی غزنوی و شبستان جنوبی مربوط به دوره ی قاجار می باشد. اما درکل متعلق به قرن پنجم هجری محسوب می گردد. طبق توضیحات شاهین کف کاری محوطه آجرچینی گندمی یا جناغی نام دارد چون شبیه به خوشه های گندم یا جناغ سینه بنظر می آید. سقف ِ زیر زمین این بنا به صورت طاق های توخالی شبیه بادگیر با چهار ستون ساخته شده اما ویژگی عجیب این بنا آن است که هنگامیکه کسی در یکی از این چهار ستون به آرامی (درحدی که فرد کناری هم صدای او را نشنود) صحبت کند، شخصی که در ستون مقابل (زاویه 180 درجه) قرار دارد صدای او را به وضوح خواهد شنید و این امر با نحوه ی ارتعاش صوت در فیزیک کاملاً توجیه پذیر است.

در دیواره ی این بنا حفره های توخالی بادودکشی به سمت بالا قرار داشت که باز به گفته ی شاهین این حفره ها درست مانند شومینه های امروزی عمل می کرده با این تفاوت که در تابستان به جای سوخت گرمازا، کاسه های آب در آن قرار می دادند تا فضا خنک گردد.

برج چهل دختر: به ارتفاع 15 ذرع (هر ذرع 104 سانتی متر است).

بقعه ی امامزاده محمد، آرامگاه شاهرخ میرزا، بنای چهل دختر و مقبره امامزاده سید جعفر درنهایت زیبایی این مجموعه ی تاریخی معروف به چهل دختر را تشکیل می دهند که برج چهل دختر و مقبره امامزاده سید جعفر مربوط به دوره ی سلجوقی می باشند.

مسجد تاریخانه: متعلق به قرن دوم و سوم هجری قمری با ارتفاع مناره ی 25 ذرع (هر ذرع 104 سانتیمتر است). نام مسجد از دو واژه ی تاری به معنی خدا (لفظ ترکی) و خانه تشکیل شده است. محوطه ی "خدای خانه" بصورت یک تالار ستون دار در جنوب حیاط و یک ردیف رواق دورتادور آن می باشد. این بنای بسیار زیبا علی رغم آن که در طی قرون متمادی بارها مورد مرمت و بازسازی قرار گرفته، در حال حاضر در شرف تخریب است.

17:25- با نظر سرپرست برنامه برای تهیه شام در نزدیکی یک ساندویچی توقف کردیم. با دیدن قیمت ها به وجد آمده، هول شدیم و نفری دوتا ساندویچ با مخلفات و غیره سفارش دادیم و نیم ساعت بعد به سمت چشمه علی حرکت کردیم. جا داره در اینجا از همکاری بچه ها تشکر کنم که هربار به صورت توافقی دونفر عقب نیسان می نشتند. اما چشمتون روز بد نبینه که وسط راه به علت برودت هوا مجبور شدیم با فرمت mp3 جلو بنشینیم که اونم به نوبه ی خودش صفایی داشت. از رانندگی سهراب و دنده عوض کردن شاهین و له شدن صبا توسط من و...

و اما چشمه علی: در حدود 35 کیلومتری شمال دامغان دربین روستاهای آستانه و کلاته رودبار، چشمه ای واقع شده که به چشمه علی معروف است و بخشی از آب شهر دامغان نیز از آن تامین می گردد. این مکان به علت سرسبزی و خوش آب و هوا بودنش از زمان های دور مورد توجه مسافرین و سلاطین قاجار بوده است. دارای دو بنای فتحعلی شاهی و آغامحمدخانی (در حدود 130سال پیش) می باشد که به قول شاهین در حال حاضر فقط پوکه های این بناها باقی مانده بود. نه دری، نه پنجره ای ، نه ... و به همت برخی گردشگران فهیم، در و دیوار بناها پر بود از خطوط یادگاری.

18:35- توی حوض چشمه علی پر از ماهی و جلبک و خرچنگ و گیاهان خودرو بود و کف حوض کاملاً پیدا. دورتادور حوض رو درختان بلند تبریزی که معلوم نبود تا حالا رفت و آمد چندین و چند حاکم رو به خودشون دیده بودند رو پر کرده بود. نمی دونم چرا با دیدن اون حوض و درختان یاد امیرکبیر افتادم...!!!

یکی از ستاره ها تو آسمون از همه بیشتر نورافشانی می کرد که شاهین گفت احتمال میره مشتری باشه (و اون طرف تر هم فروشنده!)

توی محوطه ی سمت راست چندتا کانتینر سفری برای کسانیکه شب قصد اقامت دارن گذاشته بودن. با اون هوا جون می داد که آدم یه شب رو اونجا سر می کرد.

حدود یک ساعت بعد شاممون رو هم خورده بودیم، قصد بازگشت داشتیم و چون هوا سرد بود باز مجبور به mp3 شدیم. بماند که کلی سر مدل نشستن خندیدیم، آخه نیس که غذا خورده بودیم، دیگه جانمی شدیم...! (بچه ها جاتون خیلی خالی بود.)

20:00- دامغان که رسیدیم سرپرست مارو برد تا بستنی دبشی نوش جان کنیم. در راه بازگشت به محمدآباد به پیشنهاد سرپرست یه جا تو کویر توقف کردیم و چه هیجان انگیز ستاره ها رو به نظاره نشستیم: راه شیری، خوشه ی پروین و ...

21:45- همگی به خواب رفتیم. برای روز اول خیلی پربار بود.

روز دوم 21/۰۷/88

از قبل ِ طلوع آفتاب بیدار بودم. مدام این پهلو اون پهلو می شدم. فکر کنم خوابم تموم شده بود. دیگه 6:30 خودمو ازجاکندم و کامل بیدارشدم. رفتم پشت بام. اولین چیزی که به چشمم اومد دکل های برق بود که با سیم هاشون انگار دور روستا حصار کشیده بودن و از همه بدتر دکل مخابرات که روبه روم قدعلم کرده بود. خیلی خود خواهیه که آدم دلش بخواد به روستایی قدم بذاره که از این سیم و کابل و دکل خبری نباشه، ولی من دلم خواست...

صدای پرنده ها فضا رو پر کرده بود. هرچی خورشید بیشتر بالا می اومد صداشونم کمتر می شد اما خروسی که از پنج صبح قوقولی قوقول می کرد هنوز با قدرت به سر و صداکردنش ادامه می داد. خوب که گوش دادم صدای زنگوله های یه گله رو هم شنیدم ولی خیلی دور بود. هلال ماه هنوز تو آسمون پیدا بود.

بچه ها دیگه بیدار شدن. قراربود به گردکوه و بازدید قلعه اونجا بریم.

8:10- پیش به سوی گردکوه. نیم ساعت بعد از جاده ی دامغان - تهران خروجی رضی آباد(جاده ی خاکی سمت راست) رو در پیش گرفتیم. هر دو طرف مسیر، باغات پسته بود و سمت راست یک رودخانه ی فصلی که دراین فصل آبی نداشت. تو حیاط خونه های ده پر بود از درختای انار. انارهای تپل و قرمز. به قول صبا: اناراش عین چراغه. خوب که توی کوه دقت می کردی می تونستی قلعه رو تشخیص بدی چون از لحاظ ظاهری کاملاً متفاوت بود.

9:10- جاده کنار قبرستان (حاجی آباد) را به سمت راست پیچیدیم. دوراهی اول را به سمت چپ (راه سمت راست به کنار زمین های کشاورزی ختم می شد.) و دوراهی دوم را به سمت راست رفتیم. با درنظر گرفتن مکان قلعه میشه مسیر رسیدن به اون رو به راحتی حدس زد. همینطور که در مسیر می رفتیم حفره های بزرگی با دهانه های 2-3 متری دیدیم و سرپرست کنار جاده توقف کرد. این گودال ها قنات های خشک شده بودند.

شاهین و سهراب روی زمین خوابیدند (چون لبه های چاه ریزش داشت) تا بتوانند عمق قنات را ارزیابی کنند. حدود 4 - 5 متری می شد. کمی آن طرف تر جوی آبی بود که از قنات دیگری سرچشمه می گرفت و دشت پر بود از بوته های اسپند با دانه های ریز و درشت. صبا که فهمیدم عاشق صدای آبه، لب جوی نشست. سهراب و شاهین هم مشغول چیدن اسپند شدن، منم که عکاس باشی. یک ربع اینجا توقف داشتیم و دوباره ادامه دادیم.

9:40- پای کوه بودیم و موبایل هم آنتن داشت و همانطور که گفتم جاده خاکی بود. شروع به صعود به سمت قله کردیم. اولین چیزی که توجه مون رو جلب کرد سنگ های گرد بزرگی بود که در پایین کوه قرارداشت. از این سنگ ها در قدیم برای دفاع از قلعه استفاده می کردند، حالا یا اونارو به سمت پایین هل می دادند و یا در منجنیق های بزرگ قرار می دادند.

در ادامه ی مسیر به سمت قلعه با خرده سفال هایی مواجه شدیم که احتمال می رفت مربوط  به همان دوران ساخت قلعه باشد. اما تکه ها آنقدر ریز و پراکنده بود که  تشخیص اینکه چه شکلی دارند را غیرممکن می ساخت.

11:00- پس از طی کردن کمی شیب و سنگ به قله و قلعه رسیدیم. به ویرانه های دژی دیرینه که دیدار آن برای هر علاقمند تحسین برانگیز است و بازمانده ی قلعه با دیوارها و برج و باروهای آجری و سنگی یادآور افسانه های کهن بود. دو ساعت بالا بودیم و به بررسی ساختمان باقیمانده ی قلعه و نوع معماری آن پرداختیم. من که خیلی هیجان زده بودم و احساس می کردم قسمتی از تاریخ گذشته در قلبم زنده شده است. هرچه که در فیلم ها دیده بودم، ‌به عینه جلوی چشمم بود. استراحتی کردیم و چای خوردیم و صحبت کردیم. جاتون خالی که چقدر اون بالا به همدیگه خندیدیم، به عکس العمل های همدیگه،‌ به صحبت های همدیگه و... صبا که رسماَ از خنده غش کرده بود. و دست شاهین دردنکنه، کاری کرد که تا ابد خاطره ی خوش گردکوه توی ذهنم می مونه.

13:15- به پایین برگشتیم و طبع شعر بچه ها در نکوهش همدیگه بدجوری گل کرده بود، دیگه خودتون حدس بزنین که در قالب شعر آزاد هرچی دلمون خواست به هم گفتیم: زد و خورد و کشت و کشتار و خین و خین ریزی ... (و باز هم بگم که جاتون خالی، دلی از عزای خنده درآوردیم.)

به کنار قنات که رسیدیم، دست و رویی شستیم. البته من فقط می خواستم دست و صورتم رو بشورم نمی دونم چی شد که کلاً خیس شدم! توی قنات ماهی قناتی بود که خلاف جهت آب حرکت می کرد.

15:00- رسیدیم خونه، یه استراحت و تروتمیز کاری. قرارشد بعدازظهر به سمت کویر حرکت کنیم.(حالا بماند که دوتا از تنبل ها ممانعت می کردن.)

17:10- رفتیم که بریم کویر و 35 دقیقه ی بعد لب جاده بودیم. خورشید رنگ قرمزش رو توی افق پاشیده و غروب کرده بود که قدم به کویر گذاشتیم.اطرافمون پر از بوته های مغیلان (نوعی درختچه بیابانی) بود.خاک کویر بخاطر بارندگی گل شده بود و بخاطر شدت تابش آفتاب تمامی آب آن تبخیر گشته و توخالی شده بود، به این علت، گام که برمی داشتی جای پاهامون تو گل خشک شده فرومی رفت، مثل قدم برداشتن روی یخ های شکننده در زمستان. اینجا هم با یک کوله حاوی لباس گرم، خوردنی، آب، هدلامپ و چراغ قوه رفتیم.

کم کم از روشنی هواکاسته می شد. هدلامپ هامون روشن بود. جلوتر که رفتیم شاهین جای پای شترها را نشانمان داد. در قسمت هایی از کویر، زمین بصورت ترک خورده و نمکین بود بطوریکه تکه های نمک کاملاًَ در آن پیدابود. هرچه جلوتر می رفتیم بر ماسه های کویر افزوده می شد و از بوته های آن کاسته. قصدکردیم که یکی از بوته های بزرگ را آتش بزنیم ولی شاهین با دیدن مورچه هایی که زیر آن سکنی گزیده بودند ما را از این امر منصرف کرد. باز که جلوتر رفتیم گفتم: بچه ها هوا دیگه کاملاًَ تاریک شده! همگی هدلامپ ها را خاموش کرده و آسمان کویر را نظاره گر شدیم. بازهم کهکشان راه شیری، دب اکبر، ستاره قطبی، خوشه پروین و ... که هرچقدر هم آدم ببینه هیچوقت سیر نمیشه. آسمون کویر یه چیز دیگست.

در راه برگشت سهراب بهم چشم قرمز جانوری (مارمولک) را نشان داد که از دور برق می زد. نزدیکش رفتیم،‌ توقع داشتیم فرارکنه، ولی نکرد. سربالا،‌سینه سپر،‌همانجاایستاده بود. صبا شاهین هم اومدن و دیدنش. تا ساعت ۱۹ پیاده روی کردیم و تا هرجا که رفته بودیم، برگشتیم.

به خونه که رسیدیم، سهراب و شاهین رفتن شهر تا تدارک برنامه ی فردا رو ببینن. آخه فرداش می خواستیم بریم جنگل. قبل از خواب کمی از اشعاری که در گردکوه برای هم سروده بودیم به واقعیت مبدل شد که با مداخله ی دوستان و سلام و صلوات، آتش کینه فروکش کرد. (جدی نگیرید ها! همش شوخی بود ولی بازم جاتون خالی که حسابی خنده کردیم.)

روز سوم 22/۰۷/88

7:15- شیپور بیدار باش.

9:40- به سمت شهر حرکت کردیم تا مهران(پسر دایی سهراب) رو که قراربود راهنمامون بشه سوار کنیم.

10:30- پس از خرید آتش زنه، ذغال، آب و هماهنگی برای بلیط برگشت به سمت جنگل ناهارخوران (جهان نما) راه افتادیم.

11:50- کمی خوراکی خریدیم و مسیر رو ادامه دادیم تا به دوراهی رسیدیم. اینجا یه کم قاطی پاتی شد چون مسیر رو گم کردیم. با کمک نقشه و قطب نما یک مسیر رو انتخاب کردیم که در همین حین یک کامیون از طرف مخالف به ما نزدیک شد که بچه ها با راننده ی اون صلاح مشورت کردن و مسیر سمت راست رو در پیش گرفتیم. جاده خاکی بود و بسیار باریک و دوطرفه. اگه احیاناَ از سمت مخالف خودرویی میومد باید سر یک پیچ متوقف می شد تا خودروی طرف مقابل از کنارش عبور کند و در غیر اینصورت تردد خودرو میسر نبود.

بسته به ارتفاع و میزان پستی بلندی، گاهی موبایل آنتن داشت گاهی هم نداشت. این قسمت از مسیر را تنگه ی "شمشیر بُر" می نامند. چون شکاف دره شبیه زخم شمشیر است. پوشش گیاهی منطقه را درختان اَوِرس تشکیل داده که بالای 200 سال عمر دارند. چوب این درختان حاوی اسانسی است که باعث می شود چوب نپوسد و موریانه به آن آسیب نرساند. داخل دره "چمن ساور" نام دارد. در این مکان آب روان چشمه ای جاری است که با ریزش از دیواره ها، آبریزان جاده چالوس را یادآور می شود.

12:30- به اصرار مهران برای صرف چای در یک نیزار با نی های بلند که در نوک آن خوشه های پنبه ای شکل قرار داشت، ایستادیم. روی بدنه ی نی ها پر از حلزون بود و آسمون آبیه آبی. صدای بادی که توی علفزار می پیچید عین صدای موج دریا بود به قول سهراب: دریایی که کف آلود هم هست. پشت نیسان نشستن هم عالمی داره ها!

12:45- یه دریاچه رو ردکردیم و 10 دقیقه ی بعد از روی یک پل که سمت راستش تابلو زده بود"حاجی آباد" گذشتیم و یک دقیقه بعد به جاده ای در سمت راست که به جنگل جهان نما منتهی می شد رسیدیم. سرعتمان 30-40 کیلومتر در ساعت بود.

جنگل جهان نما: منطقه حفاظت شده جهان نما در استان گلستان بين42/36 عرض شمالي و 12/54 طول شرقي واقع شده است. مساحت آن در حدود 38403 هكتار مي باشد. اين منطقه با وسعتي بيش از ۳۰ ‪ هزار هكتار در جنوب شرقي شهرستان كردكوي در ارتفاعي بين ۶۰۰ تا سه هزار و ۸۶ متری ‪از سطح دريا واقع شده است. پوشش گياهي منطقه شامل درختان پهن برگ، درختچه و بوته‌زار است. مهمترين گونه‌هاي گياهي آن سرخدار، ارس، سروكوهي، پيرو، مازو،راش، ممرز، آلوچه، زرشك، آزاد، بيد، هفت كول، نمدار، سياه‌تلو و گونه‌هاي علفي وبوته‌اي گل گاوزبان، سريش، فستوك، يونجه، گل قاصد، مريم گلي، شكرتيغال، اسپرس بوته‌اي، چوبك و درمنه است.

منطقه جهان نما بهترين زيستگاه حيات وحش ازجمله مرال، شوكا، خرس و گرگ است. اين منطقه به دليل شرايط خاص داراي حيات وحش غني شامل گونه‌هاي كمياب و درمعرض خطر است كه برخي گونه‌هاي مهم آن خرس قهوه‌اي، روباه، شوكا، خوك وحشي، گربه جنگلي. سياه گوش و پلنگ است. پرندگان بومي و مهاجر اين منطقه نيز از ديگر زيبايي ها بوده كه از جمله انواع دليجه، عقاب، سارگيه، قرقي، كبك، تيهو، بلدرچين، قرقاول، كركس، هما، كبوتر جنگلي، شاهين، فاخته و توكا مي‌باشد.

خاک جاده به سمت جنگل سفید بود. یه جاییکه تو مسیر بنظرم از همه جا بلندتر اومد ارتفاع رو پرسیدم: 1941متر از سطح دریا.

13:30- به مکان دلخواهمون در بالای جنگل رسیدیم. وسایل را پهن کردیم. کمی چوب جمع کردم. شاهین و صبا چادر را برپا کردن و مهران و سهراب هم برای آوردن چوب بیشتر کمی از ما فاصله گرفتن. راستی تبر هم داشتیم، اونم چه تبری!

قراربود ناهار جوجه کباب بخوریم. برای درست کردن غذا دست بکارشدم که با حجم انبوهی از حجرالجوجه (جوجه ی یخ زده) مواجه شدم، بدتر از برنامه ی "خلنو" دوباره سرمون به سنگ خورد. اجبارا وعده ی غذایی رو جابه جا کردیم. بعد از غذا من و صبا و سهراب و مهران برای آوردن هیزم به عمق جنگل رفتیم و شاهین هم به چیدن وسایل و درست کردن منقل و اجاق مشغول شد. یه تنه ی خشکیده ی درست و حسابی پیداکردیم و مهران و سهراب حالانزن، کی بزن! از تبر زنی شون خیلی خوشم اومد. بنظرم کار راحتی میومد. دلم میخواست امتحان کنم، و کردم. صبا هم همینطور و هردو اعتراف کردیم که دقت و قدرت زیادی می طلبد.

خلاصه در این اثنی سهراب متوجه شد که گوشیش رو گم کرده، خدارو شکر که اونجا آنتن داشتیم. هرکودوم یک تکه از تنه را برداشته و به راه افتادیم. صبا هم مداوم به گوشی سهراب زنگ می زد تا بالاخره نزدیک اولین شیبی که پایین اومده بودیم، پیداش کرد و همانجا تا اطلاع ثانوی توقیف نمود.

18:00- دوباره شاهین و مهران برای آوردن هیزم به جنگل رفتند چون قراربود آتش را تا صبح نگه داریم، به چوب زیادی احتیاج داشتیم و من و صبا در تدارک شام و کلنجار رفتن با جوجه هایی بودیم که تا حالا باید به مرغ تبدیل می شدن، ولی هنوز یخ داشتن.

20:00- همه دور هم بودیم در تدارک شام. نمیدونم چی شد که شاهین مجبور به تعریف کردن یه سری خاطره شد که برای هیچکس خوشایند نبود اما عبرت آموز بود.(البته به درخواست خود ما)

گفت و گفت و گفت تا : من از خود به در شدم / گویی ازین جهان به جهان دگر شدم.

کلی حالم گرفته شد ولی با این اوصاف هم: باز جاتون خالی.

21:00- شام رو خورده بودیم و الحق که بچه ها آتش درست و درمونی برپاکرده بودن. به نغمه سرایی در کنار آتش پرداختیم. کمی بعد صبا و کمی بعدتر مهران که خیلی خسته شده بود، خوابیدند. ساعت 11 صبا بیدارشد و به جمعمون پیوست. تا 12:30دیگه همه خوابیدند. شاید کمی ترس، شاید کمی احساس مسئولیت، شاید تفکر به حرف های قبل شام و صدها شاید دیگه، مانع ازین شد که خواب بر چشمانم مستولی شود و تا صبح آتش نگه دار بودم.

یک ساعت و نیم اول، با صدای هر جنبنده ای چراغ قوه را روشن می کردم و در اطراف قدم می زدم. جنگل تاریک خوف انگیز بود ولی ستاره ها آدم رو دلداری می دادن، یه جورایی مهربون بودن. جنگل پر بود از پرنده و خرگوش و سنجاب و کلی جک و جونور دیگه. ولی من به خیال گرازی، یوزپلنگی، شغالی، چیزی ازجا می پریدم. از ساعت 2-3 خیلی آرامش بیشتری داشتم و حدوداَ 10 دقیقه، یک ربع یه بار چراغ قوه رو روشن می کردم و فقط دوبار در اطراف گشت زدم. دیگه خیالم راحت بود که با وجود آتش و دود، قرارنیست اتفاق ناگواری بیفته به انضمام اینکه شاهین نیم ساعت 45 دقیقه یکبار بیدار می شد و وقتی می دید من هستم، خیالش راحت می شد.

صدای نفس کشیدن بچه هارو که می شنیدم برام دلگرمی بود. کسی ازم نخواسته بود که بیدار بمونم ولی چرا مسئولیت ها همیشه باید روی دوش چند نفره بخصوص باشه!؟ نمی دونم باری از دوش کسی برداشتم یا نه! ولی تجربه ی خیلی عالی بود. از ساعت 3-4 به خودم می گفتم: خب دیگه یه ساعت دیگه صبح میشه و از ساعت 4- 5 هم میگفتم: خب دیگه یه ساعت دیگه هوا روشن میشه به اضافه ی اینکه به همه ی اون چیزایی که می خواستم فکر کردم. ولی جداَ اون تاریکی دلهره آور بود.

روز چهارم 23/۰۷/88

5:00- سهراب و بعدش هم صبا بیدار شدن و تلاش های ما برای بیدارکردن شاهین مثمر ثمر نبود. من که دیگه همونجا بیهوش شدم تا 7:15. پس از صرف صبحانه ای گرم و دلچسب قرارشد با ماشین به سمت پایین جنگل حرکت کنیم.

8:55- پس از طی کردن پستی بلندی هایی که برای عبور ماشین دشوار بود و بماند که چرخ ماشین در هوا معلق ماند، با کمک سهراب و شاهین و مهران به جای موردنظر رسیدیم. چندتا عکس انداختیم و از مناظر لذت فراوانی بردیم. بچه ها که با تبرزنی کلی کیف کرده بودن، هرجا کُنده میدیدن دوست داشتن بشکننش.

9:30- حالا رسیدیم به یکی دیگه از نقطه های هیجان انگیز برنامه: دیگه می خواستیم برگردیم. ولی مسیر برگشت هم مثل مسیر رفت ناهموار بود و مهران از ترس چپ کردن ماشین، تمرکزش رو از دست داده بود.خلاصه قرارشد از تو چمن ردبشیم ولی به نقطه ی اوجش که رسید، ماشین بوکس و باد کرد. عقب عقب اومدن. قرارشد دوباره از تو خاکی برن.

 بدی کار اونجا بود که اگه ماشین درست از روی بلندی های مسیر حرکت نمی کرد و چرخش از زمین بلند می شد، امکان چپ کردنش زیاد بود، چون توی شیب بود. دیگه کی می تونست ماشین به اون سنگینی رو ازجاش تکون بده؟!؟ خلاصه با کلی محاسبه و راهنمایی، مهران راه افتاد و ما هرکودوم از یه طرف چمنزار نگاهش می کردیم. یه کم بیشتر نرفته بود که چرخ سمت راستش بالا اومد و به قول صبا: ماشین عین احمق ها شد. شاهین سریع پرید روی سپر جلوی ماشین و مهران هم عقب عقب اومد. این بار سهراب نشست پشت رول.

دوباره با کلی راهنمایی و محاسبه منتظر بودیم که ببینیم اون چی کار می کنه! در عین ناباوری هرچی گاز می داد ماشین از جاش تکون نمی خورد. حالا دیگه چه مشکلی پیشآمد کرده بود، خدا می دانست؟! مهران بلند گفت: بچه ها صفحه کلاج داغ کرده. دیگه ماشین رو خاموش کردیم و تا خنک شدنش بچه ها هم بیکار ننشستن. یکی با تبر به بلندی های زمین ضربه می زد، یکی سنگ می آورد، بقیه هم خاک هارو می ریختن تو گودی تا زمین ناجور، هموار بشه. شاهین خاک هارو با دست به سمت پایین هل می داد. صبا گفت: با دست؟ شاهین جواب داد: خانوووووم! اگه نتونیم بریم، اینجا موندیم! پرسیدم: کی شارژ داره؟ شاهین جواب داد: من دارم، خیالتون راحت. مهران گفت: آب هم نداریم! شاهین نگاهی به گالن کرد و گفت: حداقل 2 لیتر هست، همین کافیه.

حدود نیم ساعت بعد - شاهین به سهراب: نترس چپ نمی کنی اگر هم بکنی فقط ماشین به یه طرف می خوابه و رو سقف نمیاد پایین، همونجا می ایسته.

سهراب: خب اونوقت منو چه جوری منو درمیارین؟

شاهین: تو رو هم از شیشه اونطرف در میاریم، نگران نباش.

همگی خندمون گرفت. اونقدر جدی با هم صحبت می کردن که انگار نتیجه ی این حرکت، چپ کردنه! گفتم: اینارو نگاه کن هنوز هیچی  نشده دارن واسه بعداً تصمیم می گیرن که چیکار کنن! خلاصه خنده ای کردیم که به گمونم بیشترش عصبی بود. و سهراب نشست پشت رول.

از هیجان گلوم خشک شده بود. فقط خدا خدا می کردم چپ نکنه. بالاخره ردشد. از خوشحالی پر درآوردم. شاهین: معلوم بود ردمیشه این همه زحمت کشیدیم.

10:00- دره رو ردکردیم و مسیر برگشت رو درپیش گرفتیم. حالا بماند ساعت 11 با دیدن یه اثر تاریخی تو جاده متوجه شدیم اشتباه اومدیم و حدود 8 کیلومتر با مسیر اصلی اختلاف داریم و همه می دونستیم و حتی گفتیم ولی امان از راننده! خب اینکه اون لحظه راننده کی بود، ‌یه رازه که بین خودمون می مونه.

11:45- رسیدیم به همون چشمه در "چمن ساور". و همونجا مشغول تمیز کردن لباس های خاک آلود و دست و صورتمان بودیم که چشمتون روز بد نبینه: دوتا از بچه ها به تلافی دفعه های قبلی حسابی با گالن و بطری دلی از عزا درآوردن و خودشونو کوله هاشونو خیس کردن. خاطره ای شد برای همه. به قول صبا: این دوتا مثل سنگ چخماق می مونن، کنار هم که باشن جرقه می زنن. خلاصه برنامه ای بود اون روز واسه خودش و ماجراهایی داشت که تو خاطره هامون خواهد ماند.

13:20- رسیدیم دامغان و بعد از خوردن ناهاری که صبا زحمتش رو کشیده بودن و جمع و جور کردن وسایلمون به طرف ایستگاه راه آهن حرکت کردیم.

فقط 4 دقیقه تا حرکت قطار مونده بود و ما هنوز تو راه رسیدن بودیم و بدون بلیط. (آخه روز قبلش سیستم هاشون مشکل پیداکرده و بلیط صادر نمی کردن).خدارو شکر قطار تاخیر داشت و ما جانموندیم.

18:00- از خاطرات ریزریز تو قطار، چیزی که برای شما قابل عرض باشه ندارم چون نصف بیشترش رو خواب بودم ولی خوب یادمه که بهم گفتن: آخه مگه مجبور بودی! کی بهت گفت دیشب بیدار بمونی؟ جداَ کی بهم گفت!!!!!

21:30- قصه مون تو تهرون به سر رسید، با یه دنیا خاطره.

در آخرجا داره از سرپرست و خانواده ی خون گرم و مهربونش به خاطر همه ی زحماتی که بهشون دادیم تشکر کنم.

همچنین از پشته وانتی های عزیز که در گرما و سرما جیکشون در نمی آمد.

همچنین از همنوردها و دوستای خوبمون احمد، افخم، مریم، اعظم، ویدا، شهاب، شادی و شایان که بیادمون بودن.

کلام آخر: مهم نیست که در زندگی چه داری، مهم این است که چه کسی را داری...

و من فهمیدم که دوستانی دارم چون آب ِ زلال.

(ویرایش: شاهین صفوی)

 

تصاویر منتخب از برنامه کویر و جنگل (سومین برنامه رسمی پاییز)

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم مهر ۱۳۸۸ساعت 5:23  توسط admin  |