گزارش برنامه صعود به قلل کلکچال و پیازچال (چهارمین برنامه غیر رسمی فصل بهار )
بسمه تعالی
سرپرست برنامه: آقای احمد خاکزاد
گزارش: آقای محمد تهرانچی
ساعت حول و حوش 4 عصر روز پنج شنبه مورخ ۶/۳/۸۹بود که من رسیدم تجریش، سوار ماشین پارک جمشیدیه شدم، نزدیکای پارک بود که دیدم یکی از عقب داره میزنه روو شونم… برگشتم دیدم ای دل غافل، اینکه احمد. نگو از تجریش سوار یه ماشین شدیم و نفهمیده بودیم! بازم به احمد که این دمه آخری فهمید.
یک ربعی از رسیدن ما گذشته بود و ساعت ۱۶:۳۰ شده بود که احمد داشت توضیح می داد سهراب نیم ساعت پیش، برنامه رو پیچونده و نمیاد و مجید هم بعدا اضافه میشه که مهدی و حمیدرضا رسیدن. با رسیدن بچه ها احمد مثل همیشه برگه بدست با دقت و وسواس شروع به چک کردن لوازم و وسایل کرد، بعد از اتمام چک کردن لوازم، احمد که ید طولایی در غافلگیر کردن داره ناگهان یه برگه جدید بیرون آورد (خدا رحم کنه) این برگه شامل یک جدول سنجش توانایی های اعضای گروه بود و دارای مواردی مثل اخلاق، سرعت، استقامت، کار گروهی و ... بود که هر کدوم از این موارد ضریب خاص خودش رو داشت و در پایان برنامه توسط سرپرست به بچه ها نمره داده می شد. چند دقیقه بعد امین هم بعنوان آخرین نفر رسید. با رسیدن امین بارهای عمومی بین بچه ها تقسیم شد بالاخره ساعت ۱۷:۱۳ به جلوداری مهدی حرکت کردیم.
ساعت ۱۷:۴۵ برای چند دقیقه در ایستگاه 1 توقف کردیم و ساعت ۱۷:۵۴ دوباره حرکت کردیم تا ساعت ۱۸:۲۸ که رسیدیم به ایستگاه 3 و کمی نسکافه نوشیدیم و بچه ها یه کم خاطره تعریف کردند. پس از کمی استراحت دوباره راه افتادیم و نهایتا ساعت ۱۹:۳۰ به اردوگاه کلکچال رسیدیم.
بعد از کمی استراحت و خرید از بوفه اردوگاه که در حال بسته شدن بود اونجا رو ترک کردیم و به طرف بالا برای پیدا کردن یه جای مناسب برای استراحت یکی دو ساعتی حرکت کردیم. بعد از مستقر شدن هوا تاریک شد، یه چایی خوردیم و با تخم مرغ هایی که خریده بودیم یه ته بندی حسابی کردیم. ترتیب تخم مرغ ها رو داده بودیم که ناگهان صدایی در تاریکی با کلمات محبت آمیز ما رو مخاطب قرار داد… بله، مجید هم رسیده بود.
مجید هم ساعت ۲۱:۱۵ به ما رسید، کمی توقف رو طولانی تر کردیم تا مجید هم نفسی تازه کنه، در نهایت ساعت ۲۱:۴۵ به طرف گردنه لوپهنه حرکت کردیم، چون قرص ماه تقریبا کامل بود و نور مهتاب کفایت می کرد بدون هدلایت و چراغ قوه به سمت گردنه حرکت کردیم. درست ساعت ۲۳:۰۱ به گردنه لوپهنه جایی که قرار بود شب رو اونجا بگذرونیم رسیدیم.
پیدا کردن جای مناسب و زدن چادرها یه 20 دقیقه ای طول کشید، بعد از برپایی چادرها، توافق شد من و حمیدرضا و مجید و احمد در چادر بزرگه و مهدی و امین در چادر کوچیکه مستقر بشیم. در تدارک شام بودیم که حمیدرضا به شدت دنبال قاشق و چنگالی که مطمئن بود آورده می گشت. مهدی و امین هم برای شام به چادر ما اومدن و در نهایت در سوگ قاشق و چنگال حمیدرضا شام رو خوردیم ( جای همتون خالی) بعد از شام حین خوردن چای و نسکافه از صحبت ها و تجربیات شیرین و مفید بچه ها به خصوص مهدی استفاده کردیم (دیگه واقعا جای بچه هایی که نبودن خالی، باید می بودید و می شنیدید)
ساعت کمی از 1 بامداد گذشته بود که رسما خوابیدیم، هنوز 1 ساعت از خواب نگذشته بود که برای دقایقی باد شروع شد، هرچند شدید نبود اما چادرها رو تکان می داد. ساعت حدودای ۲:۳۰ – 3 بامداد بود که یک کوه نورد سحرخیز ! با آوازهای محلی ما رو مورد عنایت قرار داد. نزدیکای ۴:۳۰ صبح بود که اینبار گیر یه گروه سحرخیز افتادیم (اینجا دیگه جاتون خالی نیست) سرپرست گروه سحرخیز اسم یکی از اعضای گروهشون رو با صدای رسا و شیوا مکررا صدا می کرد (چه نفسی داشت سر صبحی)
شب قبل قرار شد بیدار باش ۶:۳۰ باشه، طبق قرارمون همه ۶:۳۰ بیدار بودن بجز احمد و مجید. هرچی به احمد گفتیم پاشو ساعت شش و نیمه، گفت من حالا یه چیزی گفتم شما ها چرا باور کردید؟ بالاخره مجید و احمد بلند شدن. حمیدرضا هم که مطمئن بود قاشق و چنگالش رو آورده و دنبالش می گشت، بعد از صرف صبحانه و ذکر خیر کوهنوردان سحرخیز دیشب، چادرها را جمع کردیم و ساعت ۸:۲۵ به سمت قله کلکچال 1 حرکت کردیم.
در حین حرکت به پیشنهاد احمد، مهدی به ذکر نکاتی در مورد کوه پیمایی حرکت در شیب و استفاده از باتون و … پرداخت. ساعت ۹:۱۲ برای چند دقیقه توقف کردیم و احمد گفت طناب ها رو روی کوله ببندید. ۹:۲۲ دوباره راه افتادیم. ساعت ۹:۳۵ بود که به قله کلکچال 1 رسیدیم، چندتا عکس یادگاری انداختیم و به سمت قله کلکچال 2 حرکت کردیم و ۹:۵۰ به قله رسیدیم. وقتی به قله رسیدیم، احمد یکی از دوستانش رو دید که با یک گروه کمی قبل تر از ما به اونجا رسیده بودن، صحبت احمد و دوستش بدین شکل ادامه پیدا کرد :
احمد : آره ما دیشب گردنه کمپ زده بودیم صبح راه افتادیم.
دوست احمد : اء پس شما بودین پایین چادر زده بودید.
احمد : آره ما بودیم .سپس با لبخند ادامه داد: ساعت ۴:۳۰ صبح یه گروه رد شدن که اسم یکی از اعضاشون *** بود و نگذاشتن ما بخوابیم.
دوست احمد در حالی سرش پایین است: بله بله ما بودیم (دیگه خودتون موقعیت رو درک کنید)
بعد از صحبت های احمد با دوستش مسیر را به سمت لزون شرقی ادامه دادیم و تقریبا ۱۰:۱۰ به گردنه پیازچال رسیدیم و بطری های آب رو که خالی شده بود پر کردیم و مسیر رو ادامه دادیم. تمامی مسیر بعنوان مسیر تابستانه لزون ها با جی پی اس ثبت شد. در حرکت به سمت لزون شرقی از مسیر معمول و پاکوب نرفتیم و از سمت دیگر که مسیر سخت تری بود رفتیم.
بعد از حدود یک ساعت و چند دقیقه برای استراحت توقف کردیم و نسکافه و بیسکویت و شکلات خوردیم، حالا قاشق و چنگال حمیدرضا که هنوز دنبالش بود کم بود که امین هم گفت کیسه خوراکی هاش رو که اونم مطمئن بود آورده نیست. بعد از استراحت، من جلودار رفتم، ساعت ۱۲:۰۷ یعنی چند دقیقه زودتر از بقیه به لزون شرقی رسیدم (چون تند می رفتم متاسفانه) 2 دقیقه بعد از من مجید رسید و 3 دقیقه بعد هم بقیه رسیدن.
بعد از رسیدن به قله، اولین چیزی که جلب توجه می کرد منظره زیبای رشته کوه البرز مرکزی و خصوصا قله دماوند بود که منظره ای بسیار زیبا و وسوسه کننده داشت، قله توچال هم در غرب بسیار زیبا بود. جای همه بچه ها رو خالی کردیم و به یادتون بودیم مخصوصا شاهین که جاش خیلی خالی بود. یک ربع – بیست دقیقه ای برای استراحت و اضافه کردن لباس و گرفتن عکس توقف کردیم و بعد از اون به جلوداری مجید به سمت لزون غربی حرکت کردیم.
25 متر مانده به قله پوشیده از برف بود طوری که تا مچ پا در برف فرو می رفت. ۱۲:۴۰ به لزون غربی رسیدیم بعد از استفاده از مناظر و گرفتن عکس، ساعت 13 به جلوداری امین به سمت پایین قله حرکت کردیم. ۱۳:۴۵ به دره ای رسیدیم که چشمه فصلی داشت و قرار بود ناهار را اونجا بخوریم. احمد هم با 20 دقیقه تاخیر به ما رسید !!!
بساط ناهار رو پهن کرده بودیم که حمیدرضا داغ دلش تازه شد و سراغ قاشق و چنگالش رو گرفت، امین هم دلتنگ کیسه خوارکی های مفقودالاثرش بود. یکی از ویژگی های این ناهار سوپی بود که مهدی درست کرد اونم با والک هایی که تازه جمع کرده بود البته از غذای ابتکاری امین هم نمیشه گذشت که انصافا خوب بود.
بعد از صرف ناهار ساعت ۱۴:۵۰ از دره به سمت گردنه لوپهنه حرکت کردیم و ۱۵:۲۰به گردنه رسیدیم (چقدر زود نه؟ فقط نیم ساعت) در مسیر دره به گردنه لوپهنه از یک مسیر پاکوب و بسیار ساده استفاده کردیم که فقط نیم ساعت طول کشید تا رسیدیم. 5 دقیقه ای در گردنه استراحت کردیم (در ضمن قاشق و چنگال حمیدرضا هم پیدا شد، حالا کجا بود از خودش بپرسید) و بعد به سمت پناهگاه کلکچال حرکت کردیم. ساعت ۱۶:۳۰ وارد محوطه پناهگاه شدیم و زیر سایه درخت مستقر شدیم.
همون طور که اول گزارش گفتم احمد استاد غافلگیر کردنه، چرا ؟ چون یه ساعت دستش گرفت و گفت: ظرف 3 دقیقه زیراندازهای فوم رو پهن می کنید و همه وسایل کوله تون رو روش خالی می کنید. ما که مظلوم هرچی سرپرست گفت اجرا کردیم. بعد از بیرون ریختن وسایل، احمد دوباره لوازم رو چک کرد و گفت حالا ظرف 3 دقیقه دوباره همه رو بذارید توی کوله (خدایا...)
بعد از اتمام کوله چینی و استراحت، خوارکی های امین هم پیدا شد ! اما کجا بود؟ توی کیسه آشغال ها ! بله تمام مدت خوراکی ها با ما بود.
ساعت ۱۷:۳۰ می خواستیم به سمت پایین حرکت کنیم که احمد گفت از تپه نورالشهدا بریم پایین. اینو که گفت فهمیدیم ماجرا، ماجرای طناب انفرادی هاست که گفت بیارید و ببنید به کوله. خلاصه در مسیر پایین رفتن به امید اینکه احمد قضیه طناب ها رو یادش رفته به سرعت از هرچی کوه و سنگ و صخره و ارتفاع بود داشتیم دور می شدیم که ناگهان احمد گفت:"کجا؟ از اون ور نه از این طرف ". بله قضیه رو یادش نرفته بود، حتی نگاه های معصومانه مجید هم که دل سنگ رو آب می کرد مانع از بی خیال شدن احمد نشد.
از تپه رفتیم پایین و به صخره های سنگی که مد نظر احمد بود رسیدیم . اونجا قرار شد کارگاه طبیعی بزنیم و صعود و حمایت با طناب رو تمرین کنیم. احمد صخره مورد نظرش رو پیدا کرد و مجید هم کارگاه رو زد. بعد از آماده شدن همه چی، احمد نحوه گره زدن طناب را نشان داد و قرار شد بچه ها یکی یکی هم از پایین به بالا صعود کنن و هم بالا حمایت کردن رو تجربه کنن. در هنگام صعود، مهدی در پایین صخره توضیحاتی در مورد نحوه صعود و پیدا کردن و استفاده از گیره ها را توضیح داد و مجید هم در بالای صخره نحوه صحیح حمایت کردن را نشان می داد. با تمرین این برنامه واقعا خستگی از تن من که رفت (جدی و بی تعارف می گم)
این برنامه فنی و مفید در ساعت ۱۹:۳۰ به پایان رسید و ما به سمت درب پارک حرکت کردیم و نهایتا ساعت ۲۱:۱۰ جمعه برنامه رسما به پایان رسید.
یه تشکر ویژه هم از آقای احمد خاکزاد می کنم به خاطر ترتیب این برنامه بسیار مفید، کاربردی و حیاتی(صعود، حمایت و کار با طناب) و خواهشمندم نظیر این برنامه ها را بیشتر ترتیب بدهند تا همه بچه ها استفاده کنن.
احمد، مهدی، مجید، حمیدرضا و امین، همنوردانی بودند که در این برنامه افتخار حضور در کنارشون رو داشتم و به دلیل ثبت خاطرات و لحظات به یاد ماندنی از همشون تشکر می کنم .
تصاویر منتخب از برنامه صعود به قلل کلکچال و پیازچال (چهارمین برنامه غیر رسمی فصل بهار )